فهرست اصلی - Main Menu
صفحه اصلی
مقالات
به یاد ماندنی ها
پیامهای مسیحی
پیامهای تلویزیونی
موسیقی مسیحی
داستان زندگی
کتاب
کتاب مقدس
آموزش علم الهی و زبان
سئوالات شما
جستجو
کانون شادی - سایت بچه ها
دانلود - Download
لغت نامه الهیاتی
سایتهای مفید
خرید منابع مسیحی
پست الکترونیکی
هم خدمت شوید( تماس با ما)
بهترین مرورگرها
سایتهای مرتبط

پورتال شبکه مسیحیان فارسی زبان خانواده مسیحی سایت کتابفروشی کانون شادی سایت خبر سما تلویزیون شفا دانشکده الهیات مسیحی کلیسای اینترنتی
مهمانان حاضر
حاضرين 24 ميهمانان حاضر
داستان زندگی یوسف، از تاریکی به نور چاپ پست الكترونيكي
از تاریکی به نور
در مقطع دبستان بودم که انقلاب در ایران پیروز شد. به عنوان بچه ای که در حال ورود به سن نوجوانی است، برایم شلوغی ها در مدارس و خیابان خیلی جالب و سرگرم کننده بود، در مکانهای مختلف گروههایی مشغول آموزش کار با اسلحه هایی بودند که از نیروی نظامی گرفته شده بود. ما بچه هایی که عاشق تفنگ بازی بودیم حالا با اسلحه های کاملاً واقعی سرو کار داشتیم و این برایمان بسیار جذاب بود.


.محیط و فضای دوران پیش از انقلاب،وجود کتابهای ایدئولوژی های مختلف و حس وطن پرستی مرا در مسیری قرار داد  که بدون تفکر و از روی احساسات همراه موجی شوم که جامعه را با خود میبرد.
در دوران دبیرستان به خاطر خصوصیات دوران جوانی نیازهای جدیدی در من پدید آمد و این در حالی بود که کم کم دوران انقلاب و آزادی های حاصل از به هم خوردن سیستم ادارۀ کشورپایان می یافت.هرج و مرج ها و مشغولیتهای خیابانی کاهش می یافت و نظام فکری انقلاب قدرت می گرفت .احساسات جوانی شرایط را دلچسب نمیدید اما مسئلۀ ایمان به خدا و کمک جستن از او چیزی نبود که به راحتی بشود آنرا کنار گذاشت هرچند دستورها و قوانین این خدا دلچسب و قابل اجرا نبود اما به ما یاد داده شده بود که دین وسیله ای برای بهتر زندگی کردن و در نهایت به کمال رسیدن انسان است به شرطی که کامل اجرا شود،از طرفی دیگر بعنوان بچۀ درس خوانی که در جامعۀ ایران هدف والای ورود به دانشگاه را داشت ترس از رد شدن در گزینش اخلاقی خود نکته ا ی مهم بود.
میتوان گفت این دو عامل مرا مجبور ساخت به اعتقاداتی که از دورۀ ابتدائی با آن آشنا شده بودم وفادار بمانم.
در سال چهارم دبیرستان بودم که دائی ام از هلند به ایران آمد و اعتقادات مسیحیان که در اروپا با آن آشنا شده بود را با من و خانواده در میان گذاشت، آن زمان جنگ ایران و عراق در جریان بود و تبلیغات وسیعی بر علیه غربی ها وجود داشت  و رسانه های گروهی غربی ها را مردمی بی عاطفه و با فرهنگ فاسد معرفی می کردند در نتیجه صحبتهای دائی ام تاثیر زیادی در من نگذاشت. او به هلند بازگشت و من به دانشگاه رفتم ولی در دانشگاه با واقعیت های جدیدی آشنا شدم که ساختار ایدئولوژی من را تکان داد و پایه های اعتقاداتی ام تا حدودی سست شد.
وقتی که درسم را در دانشگاه تمام کردم به عنوام معلم در آموزش و پرورش مشغول به کار شدم. در دبیرستانی که مشغول به کار گردیدم به علت نزدیک بودن سنم با دانش آموزان موفق به برقراری ارتباطی صمیمی با آنها شدم به شکلی که سنگ صبور آنها گردیدم. من خودم و آنها را در زندان جهان بینی ای اسیر می دیدم که هیچ گونه راهی برای آزادی ما وجود نداشت.ما از ترس خدا، جهنم و محیط اطرافمان  ناچار به انجام اعمالی بودیم که از روی اجبار و ترس بود نه عشق و علاقه. اعتقاداتی که بعنوان راه رسیدن  به زندگی بهتر به ما تحمیل شده بود نه تنها نیاز های روحی، روانی و جسمی مان را برطرف نمیکرد بلکه باعث شدت گرفتن بعضی از آن مشکلات هم میشد و وقتی بدنبال یافتن علت آن بر می آمدیم این پاسخ را می شنیدیم که شما آنها را کامل اجرا نمیکنید و گرنه  قوانین و دستورا ت این جهان بینی کامل هستند. می پرسیدیم چه کسی تا به حال آنها را کامل انجام داده؟ پاسخ میدادند : هیچکس!
 حتی ارائه دهندگان اولیۀ این جهان بینی نیز نتوانسته بودند آن را کامل اجرا کنند و خود به این امید و آرزو که خدا از روی محبتش در جهان آخرت گناهان آنها را می بخشد این جهان را ترک کرده بودند. وقتی میپرسیدیم عدالت خدا چه میشود؟ جواب میشنیدیم امیدواریم محبت خدا قوی تر از عدالت او عمل کند و آنهائی که توبه میکنند را ببخشاید.
بله دارویی به دست ما داده بودند که هیچکس نمیتوانست تمام  آنرا تا به انتها مصرف کند و شاهد بهبودی خودش در این دنیا باشد و تازه مشکل به این دنیا ختم نمیشد بلکه در دنیای آخرت هم دست یافتن به شادی و آزادی  با شاید و اما و اگرهمراه بود!
بدین ترتیب بود که سعی دریافتن داروئی کردم که در همین دنیا قابل دسترس باشد و بتوان کامل آنرا مصرف کرد (اگر مثل داروی قبلی که ادعای بخشیدن بهبودی جاوید را میداد در صورت مصرف کامل آن ) وحدا قل کمی دردهای این جهان را تسکین بدهد. در این بحران های فکری بودم که ناگهان خبر فوت دائی ام در هلند به ما داده شد و پدر بزرگ و مادر بزرگم به همرا ه خاله ام برای مراسم خاکسپاری به هلند رفتند( در آن زمان هشت سال از اولین باری که راجع به مسیح و مسیحیت از او شنیده بودم میگذشت) و خانوادۀ مسیحی ای که قراربود دائی ام  با دخترشان ازدواج کند  همۀ امکانات را برای فامیل ما فراهم کردند و چنان محبتی به آنها نشان دادند که حتی مذهبی ترین فرد خانوادۀ ما (مادر بزرگم) تحت تاثیر قرار گرفت به حدی که میگفت ایمان ما در مقابل ایمان و خدادوستی آنها هیچ است  و همۀ ما خیلی بیشتر تحت تاثیر قرار گرفتیم وقتی بعد از یکسال از آنها نامه ای دریافت کردیم که طی آن خواهان اجازۀ ما برای ازدواج دخترشان با فردی دیگر بودند. رفتار و واکنش های آنها مانند بمبی  بود که دیدگاه اشتباه مرا  نسبت به غربی ها و جهان بینی اشان خراب کرد.
من که دراین زمان دنبال داروئی جدید برای زندگی خود میگشتم به یاد صحبت های دائی ام در مورد مسیحیت افتادم و تصمیم گرفتم که بیشتر با این جهان بینی آشنا شوم و شروع کردم به تحقیق دربارۀ مسیحیت و جستجوی کتابهایی  که مسیحیت را آنطورکه هست به من بشناساند ولی متاسفانه درهیچ کتابخانه و کتابفروشی شهر کوچکمان کتابی که  پاسخگویم باشد را نیافتم جز آن کتبی که مسیحیت را از دیدگاههای ادیان دیگر مورد بررسی قرارد داده بود ولی من اصرار داشتم که کتاب مسیحیان را مطالعه کنم نه صرفا برداشتها و دیدگاههای دیگر ادیان را دربارۀ آن. در این زمان دانش آموزانم به من گفتند که یکی از آنها کافر و دیوانه شده و برخلاف اعتقادات پدر و مادرش دائما حرف از مسیحیت می زند، این نور امیدی را در قلبم روشن کرد و سبب شد به سرعت به سراغ او روم، البته در ابتدا ا و فکر میکرد من فقط با تغییر جهان بینی ام به دنبال راهی هستم تا هر کاری دلم میخواهد انجام دهم بدون اینکه دچارعذاب وجدان شوم که انجام آن کار بر خلاف ا رادۀ خداست و به من گفت مسیحی شدن به معنای آن نیست که شخص هرکاری بخواهد را بتواند انجام دهد و وقتی متوجۀ این واقعیت شد که من بدنبال یک راه جدید برای زندگی هستم تمام آنچه را که در مورد مسیحیت میدانست را در اختیار من قرار داد، ما حدود سه ساعت با هم صحبت کردیم و در حالیکه آتشی تازه در تمام وجودم شعله ور شده بود از یکدیگر جدا شدیم.
 با آنکه احساس میکردم داروئی که دنبالش میگشتم را پیدا کردم به خودم میگفتم که نباید احساساتی عمل کنم و  دچار اشتباه شوم.
 بعدها مسیحیان دیگری که توسط شاگردم با آنها آشنا شدم  یک انجیل در اختیارم قرار دادند، با خواندن آن کتاب به زودی متوجه شدم  دوائی را یافتم که نه تنها تمام آن را میتوانم مصرف کنم و نتیجۀ آن را در همین دنیا ببینیم بلکه اگر از این دارو جدا نشوم،تکرار میکنم اگر جدا نشوم  در جهان آخرت هم نجات را دارم.    
بله این دارو عیسی مسیح بود که با مرگش بر روی صلیب تمام دردها و گناهان مرا به خودش گرفته بود تا عدالت خدا زیر سوال نرود،خدا مانند پدری که بدهکاری فرزندش را میدهد با مرگ عیسی گناهان مرا (بدهی مرا)پرداخت کرد و با قیام عیسی از جهان مردگان حیاتی جدید به من و هر کس دیگری که به او ایمان می آورد می بخشد.
 به این شکل بود که بعد از چند ماه  به عیسی همان مسیح و پسر خدا ایمان آوردم تا با این ایمان در نام او حیات داشته باشم. دیگر لازم نبود کارهای خوب را از روی ترس یا اجبار انجام دهم به این امید که مورد قبول او واقع شوم بلکه با  رضایت کامل از روی عشقی که به خدای زنده داشتم خواسته های خداوندم را انجام میدادم و میدهم.
عیسی در انجیل می فرماید: دشمنان خود را محبت نمایید و برای لعن کنندگان خود برکت بطلبید و به آنانی که از شما نفرت کنند احسان کنید و به هرکس که به شما فحش دهد و جفا رساند دعای خیر کنید، در ابتدا فکر میکردم این مسئله برای من نمیتواند صدق کند و اهل بخشش نیستم ولی بعد از ایمان آوردنم به عیسی مسیح چنان تغییری در من ایجاد شد که نه تنها از کسی نفرت نداشتم بلکه قادر به دعا کردن برای کسانی شدم که قبلا از آنها نفرت داشتم تا نور خدا قلب آنها را روشن کند.
قبل از ایمان آوردنم همیشه از آیندۀ نامعلوم خود در ترس و واهمه بودم ولی اکنون مانند کودکی که همیشه پدر خود را در بالای سر خود به عنوان محافظ میبیند خداوند را به عنوان پدر آسمانی، یار و محافظ خودم می بینم، زیرا وقتی که در گناه بودم خداوند پسر یگانه خود را برای نجات من بر روی صلیب قربانی کرد پس حال که با مسیح در گناهان مرده و با قیام او حیات تازه یافته ام و به عنوان فرزند خدا متولد شده ام خدا چند برابر به فکر من و مراقبت از من است و روح القدس این یقین را در من ایجاد کرده که نه مرگ و نه زندگی، نه فرشتگان و نه ریاستها، نه چیزهای حال و نه چیزهای آینده و نه هیچ قدرتی و نه بلندی و نه پستی و نه هیچ چیز دیگر در تمامی خلقت قادر نخواهد بود من ر ا از محبت خدا ،پدر آسمانی ام که درخدواند مسیح عیسی آشکار شد جدا سازد.
< قبل

منتخبی از داستانهای زندگی

زندگی با سرطان
ادامه مطلب ...

منتخبی از داستانهای کوتاه و خواندنی

شبی از برای رابی

شبی از برای رابینام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسه ي ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار با استعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام. امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.

ادامه مطلب ...

منتخبی از کتابهای تعلیمی موجود

فرقه ها و شاخه های مسیحیت-آرمان رشدی
فرقه ها و شاخه های مسیحیتفرقه های مسیحی
معمولاً هر دین و مکتبی پس از رهبر کاریزماتیک خود، به شاخه های مختلف تقسیم و منشعب شده است. این تقسیم و انشعاب لزوماًًً امری منفی نبوده وعلتش نیز همیشه سوء نیت مسببین آن نمی باشد. دلیل عمده انشعابات و تقسیمات و تفرقه ها، تفسیر و تعبیرهای گوناگون از کلام خداست
.

منتخبی از مقالات مسیحی

بنا نمودن مذبح

بنا نمودن مذبحچگونه در زندگی‌ شلوغ خود، جایی که بتوانید با خدا ملاقات نمایید، "مذبحی"  می سازید؟ یک "خلوتگاه" بسازید.

ادامه مطلب ...
Copyright 2008 FarsiNetwork.com